Tuesday, April 24, 2012

بخوانید حتما


وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم. 

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی‌ها را نجات دهید!

Sunday, April 22, 2012

مربی وبوت


یه مربی توی کودکستان،میخواست چکمه های یه بچه ی 4 ساله رو پاش کنه،ولی چکمه ها خیلی سخت پاش میرفتن!
تا اینکه بچه رو میشونه رو میز و بعد از دوساعت زور زدن و فشار دادنو بدبختی بالاخره چکمه رو پای بچه میکنه و هنوز آخیش از دهنش درنیومده بیرون که بچه میگه:
این چکمه ها که لنگه به لنگه ست!
مربی جوون ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بالاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد!
باز با همون زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بالاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه ميگه:
این بوتها مال من نیست!
خانم جوون با یه بازدم طولانی و کله تکون دادن که انگار یه مصیبتی گریبانگیرش شده،با خستگی یه نگاه به بچه کردو گفت:
آخه چی بهت بگم!
دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
وقتی تموم شد پرسید: خب حالا بوت های تو کدومه؟
بچه گفت : همیناست دیگه! بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم!
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره اون بوتهای کوفتی رو با مکافات پای بچه کرد و یه آه طولانی کشید وبعد گفت:
خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن؟
بچه گفت :
نه بابا! توی بوتهام بودن دیگه!

روش های خانگی برای شادابی پوست

بسیاری از افراد سعی می‌کنند با استفاده از انواع و اقسام جراحی‌های زیبایی جلوی روند پیری را بگیرند اما بیشتر آنها تنها راه‌حل‌های موقتی هستند و حتی می‌توانند مشکلات دیگری را نیز به وجود بیاورند. روش‌های خانگی برای داشتن پوستی شاداب و سالم، هم بی‌خطرتر هستند و هم نیازی به پرداخت هزینه سنگین ندارند. اگر شما هم دوست دارید پوستی شاداب و بانشاط داشته باشید و نمی‌خواهید سراغ روش‌های پرخطری مانند جراحی‌های زیبایی بروید، شش روش معرفی شده در این صفحه را انجام دهید.
پوست زیبا

آب کافی بنوشید
هرچه سن بالاتر می‌رود، بدنمان آب بیشتری از دست می‌دهد؛ بنابراین سعی کنید روزانه به میزان کافی آب بنوشید.

آب لیموترش برای لک‌های پوستی
آب لیموترش تاثیر بسزایی در کمرنگ شدن این لک‌های پوستی دارد که می‌تواند ظاهر جوان‌تری به پوستتان بدهد. همه افراد وقتی پا به سن می‌گذارند ممکن است دچار این لک‌های پوستی شوند. علت بروز این لک‌ها، حساس‌تر شدن پوست به تابش آفتاب و در نتیجه آسیب دیدن بیش از پیش آن است.

آووکادو  برای جبران چربی از دست رفته پوست
چند آووکادو را بردارید و محتویات داخل آنها را جدا کرده و با هم مخلوط کنید. مایه به دست آمده را روی صورتتان بمالید و بگذارید برای مدت حدود ۳۰ دقیقه روی پوستتان بماند؛  سپس آن را با آب بشویید. آووکادو به دلیل داشتن روغن‌های مورد نیاز پوست در خود، تاثیر فوق‌العاده‌ای برای حفظ شادابی پوست دارد.

روغن زیتون و سرکه برای موهای خشک
موهایتان را به مخلوط سرکه و روغن زیتون آغشته کنید و بگذارید به مدت ۲۰ تا ۲۵ دقیقه روی سرتان بماند. تنها زمانی این کار را انجام دهید که درباره آن از پزشکتان سوال کرده‌باشید چون  این مخلوط ممکن است تاثیرات دیگری روی افرادی که حساسیت دارند یا دارو مصرف می‌کنند بگذارد.
فست فود  و غذای سرخ کردنی زیاد مصرف نکنید
مصرف فراورده‌هایی مانند گوشت‌های دودی و فراوری‌شده یا سرخ شده، سوسیس و کالباس، ادویه و سس‌های مختلف، فست‌فودهای گوناگون، نوشیدنی‌های مختلف و چیپس و سیب‌زمینی سرخ شده در تولید رادیکال‌های آزاد در بدن و اختلال در سلامت پوست دخیل هستند و باید در مصرف این مواد حداکثر احتیاط را به عمل آورد و تا حد امکان از خوردن آنها پرهیز کرد.

هر روز میوه و سبزی سالم و تازه بخورید
میوه‌ها و سبزیجات تمام مواد غذایی مورد نیاز برای داشتن سلامت کامل را دارند و  حاوی ویتامین و مواد معدنی‌اند. آنها به ما کمک می‌کنند سمومی را که همه روزه با آنها سروکار داریم از طریق سیستم گوارشی دفع کرده، میزان انرژی‌مان را حفظ کنیم و روده بزرگ را از آلودگی پاک نگه داریم. با پزشکتان مشورت کنید و از او بخواهید اگر به غیر از موارد بالا با درمان‌های خانگی دیگری آشنایی دارد که متناسب با وضعیت شما هستند، آنها را به شما پیشنهاد کند.

کهن‌ترین داستان جهان // رومن گاری (Romain Gary)// برگردان: ابوالحسن نجفی


شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد ــ از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و سرخ‌پوست‌ها و دشت‌های بایر و برق‌های ابدی و شهرهای مرده و عقاب‌ها. پایین‌تر، در دره‌های گرمسیری، جویندگان طلا و پروانه‌های عظیم جثه می‌پلکند.
«شوننبام» در طی آن دو سالی که در اردوگاه «نورنبرگ» آلمان گذرانده بود تقریباً هرشب خواب لاپاز، پایتخت بولیوی، را می‌دید و هنگامی که امریکایی‌ها آمدند و درهای مکانی را که در نظر او عالم عقبی بود گشودند با سماجتی که فقط خیال‌پردازان حقیقی می‌توانند از خود نشان دهند چندان مبارزه کرد تا عاقبت پروانة ورود به کشور بولیوی را به دست آورد.
شوننبام سابقاً در شهر «لودز» لهستان به حرفة خیاطی اشتغال داشت: وارث سنت بزرگی بود که پنج نسل خیاط یهودی به آن جلوه و جلال بخشیده بودند. در لاپاز مستقر شد و پس از چند سال رنج و تلاش مداوم عاقبت توانست با سرمایة خود دکانی باز کند و اسم آن را «شوننبام، خیاط پاریسی» بگذارد و رونقی به کار خود بدهد. مشتریان رو آوردند و دیری نپایید که او در طلب دستیار برآمد. این کار آسان نبود، زیرا سرخ‌پوستان دشت‌های مرتفع جبال «آند» به میزان بسیار محدودی «خیاط پاریسی» برای جهان تهیه می‌کنند و ریزه کاری‌های سوزن با انگشت‌های آنان کم‌تر سرسازگاری دارد. شوننبام ناچار می‌بایست وقت بسیاری را صرف تعلیم مبانی هنر خیاطی به آن‌ها بکند تا از این هم‌کاری نتیجه‌ای سودآور عایدش شود.
پس از چندین بار آزمایش بی‌حاصل، عاقبت مجبور شد که با وجود کارهای انباشته به تنها ماندن تن دردهد. اما برخوردی نامنتظر چنان گرهی از کار فروبستة او گشود که ناچار مشیت الهی را که همیشه خیرخواه خود دیده بود در آن دخیل دانست، زیرا از میان سی‌هزارتن یهودی شهر لودز او یکی از معدود بازماندگان بود.
خانة شوننبام در ارتفاعات بالای شهر بود و قافله‌های لاما هر سحر از زیر پنجره‌اش می‌گذشتند. به حکم آیین‌نامة یکی از اولیای امور که نگران جلوة تجدد پایتخت بوده است، این جانوران حق عبور از خیابان‌های لاپاز را ندارند، اما چون تنها وسیلة حمل‌ونقل در جاده‌ها و کوره‌راه‌های کوهستانی هستند و راه‌سازی در آن‌جا مدت‌هاست که معوق مانده است منظرة عبور لاماها از حوالی شهر در طلوع فجر با بار صندوق‌ها و خورجین‌ها برای همة کسانی که از آن کشور دیدن می‌کنند آشناست و شاید تا سالیان دیگر هم آشنا باشد.
پس شوننبام هر صبح که به دکانش می‌رفت به این قافله‌ها برمی‌خورد. وانگهی از لاماها خوشش می‌آمد بی‌آن‌که خود دلیلش را بداند. شاید از آن‌رو که در آلمان لاما نبود. معمولاً دو سه تن سرخ‌پوست دسته‌های بیست سی‌تایی از این حیوانات را که می‌توانند باروبنه‌ای غالباً چندین برابر وزن خود حمل کنند به طرف دهکده‌های دورافتادة جبال آند می‌بردند.
یک روز که تازه آفتاب سرزده بود و شوننبام به‌سوی لاپاز فرود می‌آمد در راه به یکی از این قافله‌ها برخورد که تماشای آن‌ها همیشه لبخندی دوستانه برلب او می‌آورد. قدم آهسته کرد و دست پیش برد تا پوست یکی از آن حیوانات را در حین عبور نوازش کند. هرگز سگ یا گربه را که در آلمان فراوان بودند نوازش نمی‌کرد و هرگز به صدای پرندگان هم که در آلمان آواز می‌خواندند گوش نمی‌داد. بی‌شک گذارش از اردوگاه‌های مرگ تا اندازه‌ای او را نسبت به آلمانی‌ها محتاط کرده بود.
تازه نوک انگشتانش به پهلوی حیوان رسیده بود که ناگهان نگاهش بر چهرة یک سرخ‌پوست که از کنارش می‌گذشت متوقف ماند. مرد پابرهنه و پابرچین می‌رفت و عصایی در دست داشت. شوننبام در نظر اول چندان توجهی به او نکرد: نگاه سرسری‌اش نزدیک بود برای همیشه از چهرة او دور شود. این چهره‌ای زرد و تکیده بود و منظری چندان ساییده و سنگ‌آسا داشت و گویی چندین قرن ذلت جسمانی آن را ساخته بود. اما چیزی آشنا، چیزی از پیش دیده، و در عین حال چیزی وحشت‌آور و کابوس‌وار ناگهان در دل شوننبام جنبید و هیجانی بی‌اندازه در او برانگیخت. اما حافظه‌اش هنوز سر یاری نداشت. آن دهان بی‌دندان، آن چشم‌های خمار درشت و میشی که گویی چون زخمی جاودان به روی جهان دهان گشوده بود، آن بینی غم‌زده و مجموعة آن شکایت ابدی –نیمی پرسش و نیمی سرزنش_ که در چهرة مرد راه‌پیما موج می‌زد یک‌باره به تمام معنی روی تن خیاط ــکه پشت به او کرده بود و می‌خواست به راه خود برودــ افکنده شد. فریاد خفه‌ای برآورد و سربرگرداند.
ــ گلوکمن! تو این‌جا چه می‌کنی؟
بی‌اختیار به زبان یهودیان آلمانی سخن گفته بود، و مردی که بدین‌گونه مخاطب قرار گرفته بود، چنان‌که گویی شعلة آتش او را سوزانده باشد، به کناری جستن کرد و در امتداد جاده پا به گریز نهاد. شوننبام با چالاکی بی‌سابقه‌ای که برخود گمان نمی‌برد او را دنبال کرد، در حالی‌که لاماها بی‌شتاب و مغرور به راه خود ادامه می‌دادند. در خم جاده به او رسید، شانه‌اش را چنگ زد و وادارش کرد که بایستد. خود گلوکمن بود، هیچ شک نداشت. فقط شباهت قیافه نبود، بلکه آن حالت رنج و آن پرسش خاموش هرگز نمی‌توانست او را به اشتباه اندازد. چشمانش گویی پیوسته می‌پرسید: «چه می‌خواهید؟ از جان من چه می‌خواهید؟» در گوشة تنگنا، پشت به صخرة سرخ، چون حیوانی به دام افتاده ایستاده بود، دهان گشوده و لب‌ها از روی لثه‌ها پس رفته.
شوننبام با همان زبان یهودی فریاد کشید:
ــ خودتی، می‌گویم خودتی!
گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:
ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.
شوننبام با لحنی پیروز فریاد برآورد:
ــ پس این زبان را از کجا یاد گرفته‌ای؟ در کودکستان لاپاز؟
دهان گلوکمن بازتر شد. سراسیمه نگاهی به‌سوی لاماها افکند، گویی آن‌ها را به مدد می‌طلبید. شوننبام او را رها کرد و پرسید:
ــ آخر از چه می‌ترسی، بدبخت؟ من دوست توام. کی را می‌خواهی گول بزنی؟
گلوکمن با صدایی تیز و استغاثه کننده با همان زبان جیغ زد:
ــ اسم من پدروست.
شوننبام با ترحم گفت:
ــ پاک دیوانه شده‌ای. خوب، که اسم تو پدروست... پس این را چه می‌گویی؟
دست گلوکمن را چنگ زد و به انگشت‌هایش نگاه کرد: حتی یک ناخن نداشت...
ــ این را چه می‌گویی؟ لابد سرخ‌پوست‌ها ناخن‌هایت را کشیده‌اند؟
گلوکمن باز هم خود را تنگ‌تر به صخره چسباند. آهسته آهسته دهانش به هم رفت و ناگهان اشک روی گونه‌هایش سرازی شد. با لکنت زبان گفت:
ــ مرا لو ندهی؟
ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟
نوعی آگاهی وحشت‌آور ناگهان گلویش را گرفت. نفس در سینه‌اش تنگ شد و عرق بر پیشانی‌اش نشست. ترس بر او هجوم آورد، ترسی شرم‌آور که ناگهان سرتاسر پهنة زمین را از مخاطرات کراهت‌آور انباشت. سپس به خود آمد و فریاد زنان گفت:
ــ ولی تمام شده! پانزده سال است که تمام شده، تمام تمام!
خرخرة گلوکمن روی گردن دراز و باریکش با تشنج تکان خورد و نوعی زهرخند زیرکانه به سرعت از روی چهره‌اش گذشت و فوراً ناپدید شد.
ــ همه‌شان همین را می‌گویند. وعده‌ها را من یکی باور نمی‌کنم.
شوننبام احساس خفقان کرد و نفس بلندی کشید: در ارتفاع پنج هزارمتری بودند. اما می‌دانست که ارتفاع دخیل نیست. با لحنی مطنطن گفت:
ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت دایم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!
گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:
ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!
شوننبام زوزه‌کشان گفت:
ــ چی کشک است!
گلوکمن با لحنی مطلع گفت:
ــ اسراییل! وجود خارجی ندارد!
شوننبام پا برزمین کوبید و رعد آسا غرید:
ــ چه‌طور وجود ندارد؟ وجود دارد! مگر روزنامه‌هارا نخوانده‌ای؟
گلوکمن با قیافه‌ای بسیارزیرکانه به سادگی گفت:
ــ ها!
ــ آخر یک قنسولگری اسراییل در لاپاز هست، توی همین شهر! می‌شود روادید گرفت! می‌شود آن‌جا رفت!
گلوکمن با لحنی مطمئن گفت:
ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست.
اندک اندک مو بر اندام شوننبام راست می‌شد آن‌چه او را می‌ترساند به خصوص قیافة زیرکانه و حالت برتر گلوکمن بود. ناگهان با خود اندیشید: و اگر حق با او باشد؟ از آلمانی‌ها کاملاً برمی‌آید که چنین حقه‌ای سوار کنند. به فلان‌جا مراجعه کن، با اسناد ومدارکی که یهودی بودنت را ثابت کند، تا تو را مجاناً به اسراییل ببرند: خود را معرفی می‌کنی،سوار کشتی می‌شوی و از اردوگاه مرگ سردر می‌آوری. خداوندا، چه دارم فکر می‌کنم؟ پیشانی‌اش را خشکاند و سعی کرد که لبخند بزند. آن‌وقت متوجه شد که گلوکمن، با همان قیافة زیرکانه و لحن مطلع، دارد حرف می‌زند:
ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همة آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند... فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همة ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا... من آن‌ها را می‌شناسم.
شوننبام با لحنی آرام، چنان‌که گویی با بچه‌ای حرف می‌زند، گفت:
ــ ما یک کشور یهودی داریم که مال خودمان است. ارتش دایم. در سازمان ملل نماینده داریم. تمام شد. به تو می‌گویم تمام شد!
گلوکمن با همان لحن مطمئن گفت:
ــ همه‌اش کشک است!
شوننبام دستش را به دور شانة او انداخت و گفت:
ــ بیا به خانة من برویم. باید به طبیب مراجعه کرد.
دو روز طول کشید تا توانست از میان سخن‌های آشفتة او راه به جایی ببرد: گلوکمن پس از رهایی از اردوگاه ــ که علت آن‌را اختلاف موقت میان ضد یهودیان می‌دانست ــ در دشت‌های مرتفع جبال آند پنهان شد، زیرا یقین داشت که اوضاع دیر یا زود به حال اول برمی‌گردد، اما اگر خود را ساربان کوه‌های «سیرا» وانمود کند شاید بتواند از چنگ «گشتاپو» بگریزد.
هربار که شوننبام می‌کوشید تا برایش توضیح دهد که دیگر گشتاپویی در کار نیست و هیتلر مرده است و آلمان تحت تصرف است، گلوکمن به همین بس می‌کرد که شانه‌هایش را بالا بیندازد و قیافه‌ای آب زیرکاه به خود بگیرد: او واردتر است و خودش را به تله نخواهد انداخت؛ و شوننبام چون چنتة استدلالش خالی می‌شد عکس‌هایی به او نشان می‌داد که از اسراییل، از مدارسش، از ارتشش، از جوانان محکم و مصمم‌اش برداشته شده بود، اما گلوکمن ناگهان دعایی برای مردگان می‌خواند و برقرباینان بی‌گناهی که حیلة دشمن آن‌ها را گردهم آورده بود تا کشتن‌شان آسان‌تر شود ندبه می‌کرد.
سال‌ها پیش، شوننبام از ضعف مشاعر او خبر داشت: می‌دانست که نیروی عقلانی‌اش کمتر از تنش در مقابل شکنجه‌های وصف ناپذیری که دیده بود تاب آورده است. در اردوگاه، گلوکمن قربانی سوگلی فرمانده افراد اس‌اس، «هاوپتمن شولتزه» بود، همان جلاد ستمگری که با دقت کامل از طرف مقامات آلمانی انتخاب شده بود و به نحو احسن از عهدة اعتمادی که بر او کرده بودند برآمد. بنابر دلایلی مرموز و نامعلوم، گلوکمن بینوا مرکز توجه آزارهای او قرار گرفت و از میان زندانیان، با وجودی که بسیار کارکشته و خبره بودند، هیچ‌کس گمان نمی‌برد که گلوکمن بتواند از زیر دست او جان به در ببرد.
شغل او هم مثل شوننبام خیاطی بود و گرچه انگشت‌هایش فن به کار بردن سوزن را تا اندازه‌ای از یاد برده بودند، اما او هنوز آن‌قدر زبرو زرنگ بود که دوباره به سرعت آمادة کار شود. دکان «خیاط پاریسی» عاقبت توانست از عهدة سفارش‌ها برآید.
گلوکمن هرگز با کسی حرف نمی‌زد. پشت پیشخوان در گوشة تاریکی روی زمین می‌نشست و دور از چشم ارباب رجوع مشغول کار خود می‌شد و جز به‌هنگام شب از دکان بیرون نمی‌رفت، آن‌هم برای این‌که از لاماها دیدن کند و مدتی دراز با محبتی بسیار دست بر پوست زبر آن‌ها بکشد، و همیشه در نگاهش نور بصیرتی دردناک برق می‌زد، نور معرفتی کامل که گاهی لبخندی محیلانه و حاکی از برتری که به سرعت از روی چهره‌اش می‌گذشت آن را مشخص‌تر می‌کرد. دوبار سعی کرده بود بگریزد: یک‌بار هنگامی که شوننبام تصادفاً متذکر شده بود که آن روز مصادف با سیزدهمین سالگرد سقوط آلمان هیتلری است و بار دیگر هنگامی که یک سرخ‌پوست مست در کوچه فریاد زده بود که «به زودی یک رئیس بزرگ از کوهستان پایین می‌آید و کارها را به دست می‌گیرد».
فقط شش ماه پس از ملاقات آن‌ها بود که، در طی هفتة «یوم التکفیر»، سرانجام تغییر محسوسی در حالات گلوکمن روی داد. احساس می‌شد که به خود مطمئن‌تر است و حتی، چنان‌که از بندرسته باشد، تا اندازه‌ای آرام و آسوده می‌نماید. دیگر هنگام کار خود را از انظار پنهان نمی‌کرد و شوننبام یک روز صبح که وارد دکان می‌شد صدایی شنید که باور کردنی نبود: گلوکمن آواز می‌خواند یا، به عبارتی دقیق‌تر، یکی از آهنگ‌های قدیمی یهودیان را که از انتهای دشت‌های روسیه بود زمزمه می‌کرد. سربرداشت، نگاهی سریع به دوستش افکند، نخ را به دهان برد، آن را تر کرد و از سوزن گذراند و هم‌چنان زمزمه‌وار به خواندن آهنگ قدیمی سوزناکش ادامه داد.
امیدی در دل شوننبام پیدا شد: شاید خاطرة دردناکی که در ذهن محکوم مانده بود عاقبت می‌خواست پاک شود. معمولاً پس از شام، گلوکمن فوراً می‌رفت و روی تشکی که در پستوی دکان انداخته بود می‌خوابید. وانگهی خوابش کوتاه بود: ساعت‌های متمادی در کنج خواب‌گاه‌اش چنبره می‌زد و نگاه وهمناکش را به دیوار می‌دوخت و کیفیت وحشت‌آوری در اشیا آشنای اطاق می‌دمید و هر صدایی را به فریاد احتضار بدل می‌کرد. اما یک شب که شوننبام پس از بستن دکان، سرزده به آن‌جا برگشت تا کلیدی را که جا گذاشته بود بردارد غفلتاً دوستش را دید که دزدانه مشغول چیدن مقداری غذای سرد در سبدی است. خیاط کلید را برداشت و بیرون رفت، اما به‌جای آن‌که به خانه‌اش برود در کوچه پشت دری پنهان شد و منتظر ایستاد. آن‌گاه گلوکمن را دید که با سبد غذا زیر بغل به بیرون خزید و در تاریکی شب ناپدید شد.
شوننبام پی‌برد که دوستش تمام شب‌ها، همیشه با همان سبد غذا زیر بغل، از دکان غایب می‌شود و چون اندکی بعد بازمی‌گردد سبد خالی است و چهره‌اش حالتی آب زیرکاه و خشنود دارد، گویی که معاملة شیرینی انجام داده است. خیاط سخت کنجکاو شد که از دست‌یارش بپرسد که هدف از این گشت‌وگذارهای شبانه چیست، اما چون از طبیعت سربه‌توی او خبر داشت و از هراساندن او می‌ترسید بهتر دانست که سوالی نکند. پس از پایان کار روزانه، با شکیبایی در کوچه کمین کرد و همین‌که شبح پنهان‌کار را دید که از دکان بیرون می‌آید و دزدانه بسوی مقصد مرموزش می‌رود او را تعقیب کرد.
گلوکمن از پناه دیوارها به سرعت پیش می‌رفت و گاهی به عقب برمی‌گشت، گویی می‌خواست نقشة تعقیبی احتمالی را خنثی کند. از مشاهدة این همه احتیاط، کنجکاوی خیاط به نهایت رسید. از پشت دری به پشت دیگری می‌جست و هربار که دست‌یارش واپس می‌نگریست خود را پنهان می‌کرد.
شب شده بود و چندبار نزدیک بود که شوننبام رد او را گم کند. ولی هربار، با وجود تن فربه و قلب خسته‌اش توانست خود را به او برساند. عاقبت در کوچة «انقلاب»، گلوکمن وارد حیاط خانه‌ای شد.
وارد حیاط یکی از آن کاروان‌سراهای بازار بزرگ شد که هر صبح لاماها با بار خود از آن‌جا به سمت کوهستان حرکت می‌کردند. عده‌ای سرخ‌پوست در میان بوی سرگین بر زمین روی کاه خفته بودند. لاماها گردن‌های دراز خود را از میان صندوق‌ها و بساط دکان‌ها بیرون آورده بودند. روبه‌روی او، یک در دیگر بود که به کوچة تنگ و نیمه تاریکی باز می‌شد. گلوکمن ناپدید شده بود. خیاط لحظه‌ای صبر کرد، سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و آمادة بازگشتن شد.
گلوکمن به منظور آن‌که ردپای خود را گم کند از راه‌های دور و دراز رفته بود. شوننبام برآن شد که مستقیماً از راه بازار برگردد. وارد گذرگاه تنگی شد که به بازار می‌رسید. ناگهان توجهش به نور ضعیف چراغی نفتی که از بادگیر زیرزمینی بیرون می‌آمد جلب شد. نگاهی سرسری به‌سوی نور افکند و گلوکمن را دید.
مقابل میزی ایستاده بود. خوراکی‌ها را از سبدش درمی‌آورد و در برابر کسی که روی چهارپایه نشسته و پشتش به بادگیر بود می‌گذاشت. یک سوسیس و یک بطری آب‌جو و مقداری فلفل فرنگی و نان روی میز چید. آن مرد که شوننبام قیافه‌اش را نمی‌دید چند کلمه گفت‌ و گلوکمن به تندی ته سبد را کاوید، سیگار برگی پیدا کرد و آن‌را هم روی سفره گذاشت. خیاط مجبور شد کوشش سختی بکند تا نگاهش را از چهرة دوستش برگرداند: چهرة او وحشتناک بود. لبخند می‌زد، اما چشم‌های درشت شده و خیره مانده و سوزنده‌اش به این لبخند فاتحانه رنگی از جنون می‌زد.
در این لحظه مرد سربرگرداند و شوننبام او را شناخت: «شولتزه»، فرمانده اس‌اس، جلاد اردوگاه نورنبرگ بود! مدت یک ثانیه، خیاط به این امید دل‌خوش کرد که شاید دست‌خوش اوهام شده یا درست ندیده است. اما اگر یک قیافه بود که هرگز نمی‌توانست فراموش کند قیافة همین عفریت بود. به یاد آورد که شولتزه پس از جنگ ناپدید شده بود. گاهی می‌گفتند مرده است و گاهی می‌گفتند زنده است و در امریکای جنوبی پنهان شده است. اکنون او را در برابر خود می‌دید: هیولایی متفرعن و تنومند با موهایی کوتاه و سیخ سیخ و نیشخندی برلب.
اما چیزی وحشت‌آورتر از وجود این عفریت وجود خود گلوکمن بود. براثر کدام خبط دماغی هولناکی به این‌جا آمده و در برابر کسی ایستاده بود که خود چندی پیش قربانی سوگولی‌اش بود، همان کسی که متجاوز از یک سال انواع شکنجه‌ها را روی تن او آزمایش کرده بود؟ این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهندة خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد؟
شوننبام حس کرد که ذهنش آشفته می‌شود: آن‌چه می‌دید در هیبت و دهشت بالاتر از حد هر تحملی بود. سعی کرد تا فریاد بزند، کمک بطلبد، مردم را بشوراند، اما همین‌قدر توانست دهانش را باز کند و دست‌هایش را تکان بدهد: صدایش از اطاعت امر او سر باز زد و شوننبام همان‌جا ماند و با چشمانی از حدقه درآمده به تماشای مظلومی پرداخت که اینک مشغول گشودن در بطری آب‌جو و پرکردن لیوان ظالم بود. مدتی هم‌چنان در بی‌خبری محض ایستاد: سخافت صحنه‌ای که از برابر چشمش می‌گذشت هرنوع حس واقعیت را از او سلب می‌کرد.
فقط هنگامی که فریاد خفه و حیرت‌زده‌ای را از نزدیک شنید به خود آمد: در نور ماهتاب، گلوکمن را دید. آن دو مرد لحظه‌ای به یک‌دیگر نگریستند: یکی با حالتی برآشفته از حیرت و دیگری با لبخندی حاکی از مکاری و حتی سنگ‌دلی و با چشمانی که در آن‌ها همة آتش‌های جنونی پیروز شعله می‌کشید. سپس شوننبام صدای خود را شنید و به زحمت توانست آن را بازشناسد:
ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟
برچهرة مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند:
ــ قول داده است که دفعة دیگر با من مهربان‌تر باشد!

توصیه‌های اساسی برای تفکیک عضلانی


همواره راه‌حل‌های زیادی برای رگی شدن بدن ارائه شده است. در این مقاله تلاش کرده‌ایم تا اصول ۱۰گانه رگی شدن و تفکیک بدن را جمع‌آوری و عرضه نمائیم. امید است با خواندن این اصول و عمل به آنها از نتایج خیره‌کننده آن بهره لازم را ببرید. رعایت این اصول به سادگی میسر است و بدنی بدون چربی و عضلانی را به شما هدیه می‌دهد .

تمرینات هوازی را جدی بگیرید

با اجرای حداقل ۴۰ دقیقه تمرین هوازی پُر شدت برای ۴ نوبت در هفته ۱۶۰۰ کالری خواهد سوخت که این یعنی سوزاندن هفته‌ای ۲۲۵ گرم چربی خالص از بدن. منظور از تمرین هوازی پُر شدت یعنی اجرای تمرین در حالی‌که ضربان قلب روی ۷۰ درصد از حداثر مجاز آن باشد. ضربان مجاز قلب برای هر شخص از فرمول زیر به‌دست می‌آید :

حداکثر ضربان مجاز قلب = سن ـ ۲۲۰

با این اوصاف ضربان قلب مجاز برای یک ورزشکار ۳۰ ساله ۱۹۰ تپش در هر دقیقه می‌شود و این فرد باید تمرینات هوازی خود را با شدتی انجام دهد که ضربان قلبش روی ۱۳۳ تپش در دقیقه باشد. یعنی ۷۰ درصد عدد به‌دست آمده. (۱۳۳=۷۰%٭۱۹۰ )

کربوهیدرات‌ها را دو برابر کنید

میزان کربوهیدرات دریافتی روزانه خود را روی ۴/۴ گرم به‌ازاء هر کیلوگرم از وزن بدن و پروتئین مصرفی خود را روی ۲/۲ گرم به‌ازاء هر کیلو از وزن بدن در ۶ وعده غذائی تقسیم و تنظیم کنید. برای محاسبه پروتئین‌های دریافتی خود فقط آن‌چه از سفیده تخم‌مرغ، پودرهای پروتئینی، گوشت سفید و قرمز دریافت می‌کنید را حساب کنید و از محاسبه پروتئین ناچیزی که در برخی از سبزیجات و یا کربوهیدرات‌های مصرفی وجود دارد خودداری کنید .

بهترین انتخاب شما برای تأمین کربوهیدرات‌ مورد نیاز روزانه بدنتان سیب‌زمینی، برنج، ماکارونی، نان و میوه‌ها است. یک بدنساز ۹۰ کیلوگرمی باید روزانه حدود ۲۰۰ گرم پروتئین و حدود ۴۰۰ گرم کربوهیدرات مصرف کند .

از کربوهیدرات‌های با گلایسمیک کم غافل نشوید

تمامی رژیم‌ها بدون توجه به درجه کارآمد بودنشان زمانی‌که به توقف چربی‌سوزی می‌افتند به یک رژیم وحشت‌ناک تبدیل می‌شوند. در این‌چنین مواقعی برای دوباره راه‌اندازی روند چربی‌سوزی باید سراغ مصرف کربوهیدرات‌های با گلایسمیک کم کرد. البته تنها استثناء این روش وعده بعد از تمرین است که باید در آن از کربوهیدرات‌های با گلایسمیک بالا مصرف کنید تا ذخایر گلیکوژن عضلات مجدداً بارگیری شوند و حجم عضلانی را حفظ کنند. از کربوهیدرات‌های با شاخص گلایسمیک کم می‌توان به جو دوسر، دانه‌های غلات (لوبیا، عدس و ...) هلو، گندم، گیلاس اشاره کرد که باعث آزادسازی کمتر انسولین در بدن می‌شوند. ترشح کمترین انسولین هم‌زمان با کاهش دادن میزان کالری دریافتی در بدن می‌تواند باعث تحریک چربی‌سوزی در بدن گردد .

شب‌ها کربوهیدرات‌ نخورید

تجربه نشان داده است که مصرف کربوهیدرات در ساعات پایانی روز مانع از چربی‌سوزی در بدن می‌شود. اگر به میزان لازم چربی‌ از دست نمی‌دهید در عوض نیمی از همان کربوهیدرات حذف شده را به اولین وعده غذائی خود اضافه کنید و نیم دیگر آن را به وعده بعد از تمرین بیافزائید. در این صورت احتمال کمتری وجود دارد که این کربوهیدرات‌ها به شکل چربی در بدن ذخیره شوند .

پیشرفت خود را ارزیابی کنید

هدف این است که با حفظ رژیم و اجرای تمرینات هوازی هر هفته بین ۲۲۵ الی ۷۰۰ گرم چربی بدن را کاهش دهیم. حال اگر به هدف مذکور رسیدید همین روند را ادامه دهید. ولی اگر بیشتر از حد انتظار وزن کم کردید هر ۳ روز یک‌بار کربوهیدرات مصرفی خود را به ۵/۶ گرم در ازاء هر کیلو از وزن خود برسانید. این کار به شما کمک می‌کند تا به حفظ حجم عضلانی هر چربی بدنتان بکاهید. اما اگر شاهد کاهش چربی به میزان حداقل مذکور نشدید باید میزان کربوهیدرات مصرفی روزانه خود را به ۳/۳ گرم به‌ازاء هر کیلو از وزن بدن برسانید و جلسات تمرین هوازی را نیز به ۵ جلسه در هفته افزایش دهید .

کربوهیدرات‌های سبز

اگر با رعایت ۵ نکته فوق هنوز هم می‌خواهید چربی بیشتری بسوزانید پس ادامه مطلب را دنبال کنید. در حال حاضر شما وعده کربوهیدرات‌ آخر روز را حذف کرده‌اید. حال باید دریافت کربوهیدرات‌های سنگین مثل سیب‌زمینی را در چند وعده در طول روز تقسیم کنید (البته به استثناء تمرین). هم‌چنین باید کربوهیدرات‌های فیبردار مثل کلم، نخود فرنگی، لوبیا سبز و در کل دانه‌های سبز رنگ، مارچوبه، خیار و سالاد کاهو به‌عنوان تعویض‌های دیگر کربوهیدرات‌ها را استفاده کنید. برای مثال اگر شما معمولاً ۶۰ گرم سیب‌زمینی شیرین (هندی) در یک وعده میل می‌کردید باید آن را به ۲ وعده تقسیم کنید و در عوض به‌جای آن به هر وعده ۲ فنجان سبزیجات سبز اضافه کنید .

پروتئین را افزایش دهید

در این اوضاع که پروتئین‌های نشاسته‌دار را کم کرده‌اید، باید مصرف پروتئین خود را حدود ۱۵ درصد افزایش دهید یعنی باید روزی ۵/۲ گرم به‌ازاء هر کیلوگرم از وزن بدن پروتئین مصرف کنید تا در خلع میزان کافی کربوهیدرات‌ها حجم عضلانی را از دست ندهید .

به خود استراحت دهید

حفظ چنین رژیمی برای بلند مدت موجب خواهد شد سرعت سوخت و ساز بدن کاهش پیدا کند بنابراین جهت جلوگیری از بروز چنین اتفاقی هر ۱۶ الی ۲۰ روز یک‌بار استراحت کنید و برای مدتی ۳ الی ۵ روز کربوهیدرات دریافتی خود را به حد دوران حجم برسانید .

به کازئین اهمیت دهید

براساس تحقیقات دانشمندان کازئین یک پروتئین ارجح نسبت به پروتئین وی در دوران رژیم به حساب می‌آید چراکه به حفظ حجم عضلانی کمک می‌کند. تکیه کردن بر پروتئین کازئین‌دار برای ۲ وعده در روز به جلوگیری از کاهش عضله در طول رژیم کمک می‌کند. علاوه‌بر این مصرف پودرهای پروتئین کم‌چربی نیز به حفظ کالری در حد پائین کمک می‌کند .

از مکمل‌ها کمک بگیرید

آمینو اسیدهای شاخه‌ای (لیوسین، ایزولیوسین و والین) یک مکمل فوق‌العاده برای رژیم‌های تفکیک و مسابقات به حساب می‌آیند. چراکه در چنین دورانی بدن به این نوع اسیدهای آمینه نیاز بیشتری دارد تا بتواند از شکسته شدن و تحلیل رفتن بافت عضلانی جلوگیری به عمل آورد. سعی کنید در دوران رژیم چه قبل از تمرین و چه بعد از آن ۴ الی ۸ گرم از آمینو اسیدهای شاخه‌ای مصرف کنید ترکیب مورد توصیه دیگر افدرا ـ کافئین است، مصرف روزانه ۱۸ تا ۲۵ گرم افدرین با ۲۵ میلی‌گرم کافئین سوخت و ساز بدن را به شکل قابل توجهی افزایش می‌دهد. هم‌چنین مصرف گلوتامین نیز یکی دیگر از توصیه‌های لازم است. شما باید روزی ۱۵ گرم گلوتامین مصرف کنید. مصرف میزان کافی گلوتامین به شکل روزانه آب را داخل سلول‌های عضلانی می‌کشد که این رخداد می‌تواند سوخت‌ و ساز بدن را بالا نگه داشته و از تخریب عضلات ممانعت کند .






منبع : مجله دانش ورزش

به این میگن طناب بازی حرفه ای!


اندکی تحمل کنید تا تصویر به طور کامل بارگذاری شود.

Thursday, April 19, 2012

حکایت چهار دانشجو‎


چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:


که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ...

آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند.

استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می کنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

1. نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره 

2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟ 18 نمره 

الف. لاستیک سمت راست جلو
ب. لاستیک سمت چپ جلو 
ج. لاستیک سمت راست عقب 
د. لاستیك سمت چپ عقب
بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟!